تبليغاتX
دختری از ماه

دختری از ماه

 

 

عیدتان مبارک

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت22:39توسط موجود فضایی | |




رمضان شهر عشق و عرفان است * * * رمضان بحر فيض و احسان است
رمــضــــان، مــاه عــتــرت و قــرآن * * * گــــاه تــــجديد عهد و پيمان است
رمــضــان امــتــــداد جــــاده نــــور * * * در گذرگاه هــر مــــسلمــان است
رمــضــان چــلچــراغ نـــور افـشان * * * در شبــستان قلــب انـسان است
مـــاه تــحكــيــم آشنـــايــــي هـــا * * * مــاه تعــطيل قــهر و حرمان است
مـــاه شـــب زنــده داري عـشــاق * * * مــاه بــيــدار بــاش وجــدان است
مـــاه اشــك و خـروش و ناله و آه * * * راه برگــشت هــر پــشيمان است
مــــاه آســـايــش قــلــوب بــشــر * * * مــاه پــالايــش تـــن و جــان است
مــــاه تــسليــم در بــــر خـــالـــق * * * مــاه تــمريــن كــار نــيـكــان است
رمضــان چــشمــه عـطــاي خـــدا * * * ماه عفو و گذشت و غفــران است
رمــضــان رهــنـــمــا و راه گــشــا * * * بهــر گــم گـشتگان حـيــران است
رمــضــان شــاخساري از طــوبـي * * * غرفه اي از بــهشـت رضوان است
رمــضــان بــارگــــاه (بــســم ا...) * * * جلــوگاه (رحيـم) و (رحمان) است
مــاه تـــحصيــل دانــش و تــقــوي * * * گــاه تــطهـيــر و راه ايــمـان است
مــــاه اكـــرام عـــتــرت و قـــــرآن * * * مــــاه اطفــــاء نــــار نــيــران است
عيــــد مســعــود زاد روز حــســن * * * روز پــر فــيــض نــيــمــه آن است
شــب قــدرش ســلام بــر مــهدي * * * تــا بــه فـجرش كه نور باران است
مـــغــرب آفــتــاب عــمــر عــلـــي * * * مشــرق مــــاهتــــاب قــرآن است
در چــنين مه كه انس و جان يارب * * * بر سر سفــره تــو مــهــمـان است
نظـــري ســوي دردمنــدان كــــن * * * اي كــه نــامـت شفا و درمان است
بــــارالــها بــــه درگــه كــــرمـــت * * * سائــل خــستــه دل فـراوان است
كشــــور مــــا بــهشت زهــرا شد * * * بس كــه پــر لاله خــاك ايران است
اي خــــــدا آرزوي ايــــــن امـــــت * * * جشــن پــيــروزي شــهيــدان است
واي بــر حـال آن كسي كه حسان * * * خــصــم قــرآن و يـار شيطان است

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت17:25توسط موجود فضایی | |



ماهی پری دلش همیشه خون بود

زندونی تنگای این و اون بود /


هوایی دریای بیکرون بود /

تموم حوضا واسه اون کوچیک بود


رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /


***

ماهی تو ماهی آبت آسمونه


رودخونه هات مسیر کهکشونه /


موج چشات ، موجای راز و نیاز


اشکاتو وردار و یه دریا بساز /

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن

شنا نکن تو حوض تنگ این تن /

***
ماهی پری نامزد آسمونی


عروس دریایی کهکشونی /

سفره عقدت رو کجاها چیدن

فرشته ها شمعدونی تو خریدن

ماهی پری هنوز که اینجا موندی

قصه پروازو مگه نخوندی /
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن

بال و پرت را تن کن و سفر کن /

دریای آسمون اگر چه دوره

ساحل اون پر از نگین نوره /

***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی


پشت سرت نمونده ردپایی /
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب


جستی زد و رفت و گذشت از این آب /

نقره ماه دگمه پیرهنش شد

ستاره ها پولک رو تنش شد

عرفان نظر آهاری



+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت11:14توسط موجود فضایی | |



باد می دود /

بهار می دود /

رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود


کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود


کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود


پیچکی شکسته با عصا / می دود

سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود


می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟

غنچه های نوجوان / درخت های پیر

آسمان سرفراز و خاک سربه زیر

روزهای زود و سالهای دیر

هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود

می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟

می دود به پای جستجو چ

می دود به های و می دود به هو

می دود فقط به سوی او

عرفان نظر آهاری

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت11:11توسط موجود فضایی | |



پیرکلاغی بود ، پنیری به منقار داشت . بر روی درختی نشسته بود ،
روباهی می گذشت ، گفت : پنیرت پنیر پیتزاست ؟
کلاغ سرش را به علامت نه بالا انداخت روباه بی اعتنا گذشت.

کلاغ در دل گفت : روباه هم روباه های قدیمی

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت15:38توسط موجود فضایی | |



 
 
 
 
 
 در روياهايم ديدم که با خدا گفت­وگو می­کنم
خدا پرسيد: پس تو می­خواهی با من گفت­وگو کنی؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟
خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.
پرسيدم: عجيب­ترين چيز بشر چيست؟
خدا پاسخ داد: کودکی­شان، اينکه آن­ها از کودکی­شان خسته می­شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت­ها آرزو می­کنند باز کودک شوند ؛اين که آن­ها سلامتی خود را از دست می­دهند تا پول به­دست­آورند و بعد پول­شان را از دست می­دهند تا سلامتی از دست رفته­شان را باز جويند ؛اين که با اضطراب به آينده می­نگرند و حال خويش را فراموش می­کنند. بنابراين نه در حال زندگی می­کنند و نه در آينده ؛اين که آن­ها به گونه­ای زندگی می­کنند که گويی هرگز نمی­ميرند و به گونه­ای می­ميرند که گويی هرگز نزيستند ؛نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...من دوباره پرسيدم: می­خواهی کدام درس­های زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟
گفت: بياموزند که نمی­تواننند کسی را وادار کنند که عاشق­شان باشد. همه کاری که آن­ها می­توانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛بياموزند که فقط چند ثانيه طول می­کشد تا زخم­های عميقی در قلب آن­ها که دوست­شان دارند ايجاد کنند اما سال­ها طول می­کشد تا آن زخم­ها را التيام بخشند ؛بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترين­ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترين­ها نياز دارد ؛بياموزند که آدم­هايی هستند که آن­ها را دوست دارند و فقط نمی­دانند چگونه احساسات­شان را بيان کنند ؛بياموزند که دو نفر می­توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفت­وگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟
خداوند لبخند زد و گفت:فقط اينکه بدانند من اينجا هستم هميشه

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت0:14توسط موجود فضایی | |



 

خواندم ترانه ای زيبا برايت مادر
ميون ترانه هام نوشتم نامت را
نوشتم نامت را با بغض با گريه های دور
نوشتمت ،نوشتمت ترانه خوان شعر هايم
نوشتمت با كلماتم نام زيبايت را
و بر هر شاخه ی گل ياس بازمي نويسم
دوستت دارم
مادر

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت15:17توسط موجود فضایی | |



 

حالم خوبه! چون به زمين نزديکم. ريشه هام در اعماق تاريکي گم نمي شن. در جست و جوي آب و روشنايي در حرکت اند. نبض زمين رو مي شنوم. گرماي خاک رو حس مي کنم. نوري که پوسته سخت تنم رو مي شکافه، از جنس آفتابه! مهربون و صميميه. به نواي نور اعتماد مي کنم، قد مي کشم و بالا مي روم. به تو که به من خيره شدي سلام مي کنم. با من خبري هست، که مثل گل، ميل شکفتن داره و مثل ميوه بي تاب رسيدنه! منتظرم باش! من به زودي در رگ هاي احساست جاري مي شم.

حالم خوبه! چون آسمان از من دور نيست. آبي آرام، منو صدا مي زنه. مي تونم تو رنگ آرامش فرو برم. همه رنگ هاي نگاهم رو محو کنم. از محو هم عبور کنم و به ناديده ها، ديده بشم. مي تونم مثل ابري، پر از حادثه بارون بشم. مثل باد، آزاد بشم. مثل مسافر، همواره در سفر باشم. مي تونم متن روشني براي طلوع خورشيد باشم و شبي پر از آواز جيرجيرک ها. مي تونم وسيع باشم. مي تونم روح يک شعر در خيال يک شاعر مهتاب زده باشم. منتظرم باش! من به زودي در روياي تو تعبير ساده اي از خوشبختي مي شم.

حالم خوبه! چون لبخندم حاضره و غم هام هميشه غايب اند. مي تونم با هر بهانه اي در هواي کودکي نفس بکشم، به تلفن همراه کودکي ام زنگ بزنم و ساعت ها بي آن که نياز به شارژ داشته باشم، با کودکي ام گپ بزنم. مي تونم تازگي رو با احساس سپاس از بودن تکثير کنم. مي تونم از لحظه هاي در حال عبور با خودم عکس هاي رنگي بگيرم. مي تونم از روي هر جمله مهرآميز، مشق کنم. مي تونم صداي خنده هامو مثل کفتراي روي بوم، هي پر بدم. مي تونم مزه زندگي توي آبي که مي نوشم باشم. مي تونم طعم لذت توي سيبي که مي بويم باشم. منتظرم باش. به زودي، لحظه ديدار تو با خودت، در قاب آيينه مي شم.

حالم خوبه! چون با درخت ها دوستم. سبزم هنگام بهار و هنگام هجرت به آغوش زمين، زرد و سرخ و نارنجي ام. يکي منو که رو تاب نشستم هل بده! بي تاب کندن از زمين و رسيدن به آسمونم. پر از وسوسه پروازم. يکي هلم بده. مشتاق عبور از درياي توفاني ام. وقت انتظار، صبورم. وقت حرکت، اهل خطر کردنم. وقت ناچاري، تسليمم! منتظرم باش! به زودي يکي تو رو هل مي ده. يکي که عين خودته!

حالم خوبه! چون با چشم هام آشتي ام. با گوش هام رفيقم. وقت سکوت، شنوايم. با روياهام همراهم. وقت بيداري، هشيارم. با زندگي، همبازي ام. وقت بازي، خوشحالم. با آدم ها، دوستم. وقت دوستي حساسم. با عشق، همدلم. وقت عاشقي، ديوانه ام. حالا به من بگو: حال تو چطوره؟ حال من که خوبه!

اگه حالت خوب باشه، خبر خوبيه! انگار يکي به من اضافه شده، وسيع تر شدم. اما اگه حالت بد باشه بايد کمي حوصله کني. تا با هم ريشه هاي حال بد رو بکنيم. حال بد، خودشو با نشونه هايي معرفي مي کنه، نام و نام خانوادگي، محل و روز تولد و بقيه نشونه ها. تو با اين شناسنامه، از احوال خودت باخبر مي شي. مثلاً نشونه هايي مثل: تنبلي، افسردگي، خستگي بي دليل، کلافگي، خشم و زودرنجي، منفي بافي، تنگ نظري، حسادت، ترس و دودلي، اين حالت ها نشونه هاي حال بده!

حال خوب هم نشونه ايي داره مثل: آرامش و صبوري، شادي و سرخوشي، مثبت بيني و نيک انديشي، فعال بودن، مسوول بودن، حساس بودن، مهرورزي کردن، لبخند زدن و خيلي نشونه هاي ديگه.

توجه کن که مبدا و منشا همه اين حالات تو هستي.

نقطه پيدايش هر کدوم از اين حالت ها، تويي!! هيچ کس نمي تونه حال تو رو خوب يا بد کنه، به جز احساس تو و خواست تو.

تو براي رسيدن به حال خوب نبايد به دنبال بهانه هايي خارج از وجودت بگردي، دستگيره هايي که به اون ها بچسبي و با تعلق و وابسته شدن به اون عوامل، احساس خوشايندي به تو دست بده.

اگه تو به دنبال دستگيره باشي هميشه اين خطر هست که اين دستگيره ها لق بشن يا از جا کنده بشن، اون وقته که تو با اولين برخورد سقوط مي کني و تعادلت رو از دست مي دي.

تو بايد بياموزي که به جاي رديف کردن نداشته هات و شمردن بايدها و نبايدها، به چيزهايي نگاه کني که واقعي اند، ملموس و مهم هستند.

چيزهاي واقعي نکاتي هستند که ارتباط مستقيم با نيروهاي حياتي تو دارند. مثل اهميت ساده بودن، آرامش داشتن، صبور بودن، اتکا به نفس داشتن و مصمم و با اراده بودن. اين نشانه ها، هم ملموس اند و هم بسيار مهم، چون غيبت هر کدوم از اين خصوصيات تو رو از نظم و تعادل خارج مي کنه و امکان حرکت و رشد به تو نمي ده و احساس شادماني رو از تو مي گيره.

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت19:26توسط موجود فضایی | |



اب را نوشیدند

گل هارا چیدند

اما عاشق نشدند

عاشق مولایم

عاشق زیبایی اش

دلشان از چه گوهریست

قلبشان چرا شد از سنگ؟

کودکش را کشتند...

خودش را از چه طریق؟

به محراب رفت و پرده را بالا زد

امد ان سنگ دل و شمشیر بر فرقش زد

دل من اینک شکست..

مولایم کشتند

گل را به بیابان هستی بردند

شبانه چون همسرش خاک کردند

اما باز گل ها روییدند

فرستی نیافتند

گل ها چیده شدند

زهر در کاسه ابش ریختند

از نزدیکانش ظلم دیدو عشقش را نیافتند

گل را چون چیدند قطره خونی جاماند

قطره خون پایین ریخت

چون در ان خاک فرورفت...

گلی از جنس بهاررویید

کس نداند که چگونه او را می چیند

با تبر یا با زهر؟؟...

زجرها کم نکشید کم ظلم ار این و ان ندید

اما به هر دری زدند

او به دنیا دل نبست

و تنها با خدایش بود مست

چیدند گلی را که در اعماقش

روییده بود گلی زیباو هوشیار

گلبرگ هاراپرپر کردندو هیچ نشد

سرش را بر سینه اش گذاشتند..

اما بی یار نشد

حال همگی تنها مانده اند

اما پری منتظر است

تا بیاید بار دیگر ان زمان

ان زمانی که همه منتظرند

زمانی که می شود بار دگر جهان درخشان

ان زمانی است که همه میگویند:

او امد..........................

بادا باد که مهدی امد

(پری)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت12:0توسط موجود فضایی | |



شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

(کیوان شاهبداغی)

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت12:57توسط موجود فضایی | |