|
عیدتان مبارک
ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود /
هوایی دریای بیکرون بود /
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود /
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه /
موج چشات ، موجای راز و نیاز ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن /
***
عروس دریایی کهکشونی /
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی /
بال و پرت را تن کن و سفر کن /
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره /
***
پشت سرت نمونده ردپایی /
جستی زد و رفت و گذشت از این آب /
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد
بهار می دود /
رود بی قرار می دود / ابر می دود / درخت می دود کوه استوار می دود / هرچه ساده هرچه سخت می دود
کرم خاکی از میان خاک / بی صدا می دود
پیچکی شکسته با عصا / می دود
سنگریزه ای بدون دست و پا / می دود
می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟
غنچه های نوجوان / درخت های پیر
آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
هرچه بود و هرچه می شود / هرچه رفت و هرچه می رود
می دود به سمت پس کجاست ؟ کو ؟
می دود به پای جستجو چ
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او
عرفان نظر آهاری
پیرکلاغی بود ، پنیری به منقار داشت . بر روی درختی نشسته بود ،
خواندم ترانه ای زيبا برايت مادر
حالم خوبه! چون به زمين نزديکم. ريشه هام در اعماق تاريکي گم نمي شن. در جست و جوي آب و روشنايي در حرکت اند. نبض زمين رو مي شنوم. گرماي خاک رو حس مي کنم. نوري که پوسته سخت تنم رو مي شکافه، از جنس آفتابه! مهربون و صميميه. به نواي نور اعتماد مي کنم، قد مي کشم و بالا مي روم. به تو که به من خيره شدي سلام مي کنم. با من خبري هست، که مثل گل، ميل شکفتن داره و مثل ميوه بي تاب رسيدنه! منتظرم باش! من به زودي در رگ هاي احساست جاري مي شم. حالم خوبه! چون آسمان از من دور نيست. آبي آرام، منو صدا مي زنه. مي تونم تو رنگ آرامش فرو برم. همه رنگ هاي نگاهم رو محو کنم. از محو هم عبور کنم و به ناديده ها، ديده بشم. مي تونم مثل ابري، پر از حادثه بارون بشم. مثل باد، آزاد بشم. مثل مسافر، همواره در سفر باشم. مي تونم متن روشني براي طلوع خورشيد باشم و شبي پر از آواز جيرجيرک ها. مي تونم وسيع باشم. مي تونم روح يک شعر در خيال يک شاعر مهتاب زده باشم. منتظرم باش! من به زودي در روياي تو تعبير ساده اي از خوشبختي مي شم. حالم خوبه! چون لبخندم حاضره و غم هام هميشه غايب اند. مي تونم با هر بهانه اي در هواي کودکي نفس بکشم، به تلفن همراه کودکي ام زنگ بزنم و ساعت ها بي آن که نياز به شارژ داشته باشم، با کودکي ام گپ بزنم. مي تونم تازگي رو با احساس سپاس از بودن تکثير کنم. مي تونم از لحظه هاي در حال عبور با خودم عکس هاي رنگي بگيرم. مي تونم از روي هر جمله مهرآميز، مشق کنم. مي تونم صداي خنده هامو مثل کفتراي روي بوم، هي پر بدم. مي تونم مزه زندگي توي آبي که مي نوشم باشم. مي تونم طعم لذت توي سيبي که مي بويم باشم. منتظرم باش. به زودي، لحظه ديدار تو با خودت، در قاب آيينه مي شم. حالم خوبه! چون با درخت ها دوستم. سبزم هنگام بهار و هنگام هجرت به آغوش زمين، زرد و سرخ و نارنجي ام. يکي منو که رو تاب نشستم هل بده! بي تاب کندن از زمين و رسيدن به آسمونم. پر از وسوسه پروازم. يکي هلم بده. مشتاق عبور از درياي توفاني ام. وقت انتظار، صبورم. وقت حرکت، اهل خطر کردنم. وقت ناچاري، تسليمم! منتظرم باش! به زودي يکي تو رو هل مي ده. يکي که عين خودته! حالم خوبه! چون با چشم هام آشتي ام. با گوش هام رفيقم. وقت سکوت، شنوايم. با روياهام همراهم. وقت بيداري، هشيارم. با زندگي، همبازي ام. وقت بازي، خوشحالم. با آدم ها، دوستم. وقت دوستي حساسم. با عشق، همدلم. وقت عاشقي، ديوانه ام. حالا به من بگو: حال تو چطوره؟ حال من که خوبه! اگه حالت خوب باشه، خبر خوبيه! انگار يکي به من اضافه شده، وسيع تر شدم. اما اگه حالت بد باشه بايد کمي حوصله کني. تا با هم ريشه هاي حال بد رو بکنيم. حال بد، خودشو با نشونه هايي معرفي مي کنه، نام و نام خانوادگي، محل و روز تولد و بقيه نشونه ها. تو با اين شناسنامه، از احوال خودت باخبر مي شي. مثلاً نشونه هايي مثل: تنبلي، افسردگي، خستگي بي دليل، کلافگي، خشم و زودرنجي، منفي بافي، تنگ نظري، حسادت، ترس و دودلي، اين حالت ها نشونه هاي حال بده! حال خوب هم نشونه ايي داره مثل: آرامش و صبوري، شادي و سرخوشي، مثبت بيني و نيک انديشي، فعال بودن، مسوول بودن، حساس بودن، مهرورزي کردن، لبخند زدن و خيلي نشونه هاي ديگه. توجه کن که مبدا و منشا همه اين حالات تو هستي. نقطه پيدايش هر کدوم از اين حالت ها، تويي!! هيچ کس نمي تونه حال تو رو خوب يا بد کنه، به جز احساس تو و خواست تو. تو براي رسيدن به حال خوب نبايد به دنبال بهانه هايي خارج از وجودت بگردي، دستگيره هايي که به اون ها بچسبي و با تعلق و وابسته شدن به اون عوامل، احساس خوشايندي به تو دست بده. اگه تو به دنبال دستگيره باشي هميشه اين خطر هست که اين دستگيره ها لق بشن يا از جا کنده بشن، اون وقته که تو با اولين برخورد سقوط مي کني و تعادلت رو از دست مي دي. تو بايد بياموزي که به جاي رديف کردن نداشته هات و شمردن بايدها و نبايدها، به چيزهايي نگاه کني که واقعي اند، ملموس و مهم هستند. چيزهاي واقعي نکاتي هستند که ارتباط مستقيم با نيروهاي حياتي تو دارند. مثل اهميت ساده بودن، آرامش داشتن، صبور بودن، اتکا به نفس داشتن و مصمم و با اراده بودن. اين نشانه ها، هم ملموس اند و هم بسيار مهم، چون غيبت هر کدوم از اين خصوصيات تو رو از نظم و تعادل خارج مي کنه و امکان حرکت و رشد به تو نمي ده و احساس شادماني رو از تو مي گيره.
اب را نوشیدند گل هارا چیدند اما عاشق نشدند عاشق مولایم عاشق زیبایی اش دلشان از چه گوهریست قلبشان چرا شد از سنگ؟ کودکش را کشتند... خودش را از چه طریق؟ به محراب رفت و پرده را بالا زد امد ان سنگ دل و شمشیر بر فرقش زد دل من اینک شکست.. مولایم کشتند گل را به بیابان هستی بردند شبانه چون همسرش خاک کردند اما باز گل ها روییدند فرستی نیافتند گل ها چیده شدند زهر در کاسه ابش ریختند از نزدیکانش ظلم دیدو عشقش را نیافتند گل را چون چیدند قطره خونی جاماند قطره خون پایین ریخت چون در ان خاک فرورفت... گلی از جنس بهاررویید کس نداند که چگونه او را می چیند با تبر یا با زهر؟؟... زجرها کم نکشید کم ظلم ار این و ان ندید اما به هر دری زدند او به دنیا دل نبست و تنها با خدایش بود مست چیدند گلی را که در اعماقش روییده بود گلی زیباو هوشیار گلبرگ هاراپرپر کردندو هیچ نشد سرش را بر سینه اش گذاشتند.. اما بی یار نشد حال همگی تنها مانده اند اما پری منتظر است تا بیاید بار دیگر ان زمان ان زمانی که همه منتظرند زمانی که می شود بار دگر جهان درخشان ان زمانی است که همه میگویند: او امد.......................... بادا باد که مهدی امد (پری)
شب آرامی بود می روم در ایوان، تابپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی، راز بزرگی است که در ما جارست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با ، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ، به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق زندگی ، فهم نفهمیدن هاست زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر ، که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم.
|
ABOUT MENU
Home
|